تبليغاتX
لوف

لوف

شعر، ادبیات، تک نگاری و نقد ادبی

بازَم به و بَراي غزاله رضوي

 

 

 

يِك عاشقانه‌يِ دزدكي

 

 

از آسمان كه اُفتاديم

قرارِمان اين نبود / كه

 دّزدُكي‌، به كثافَت بزنيم

همان روزِ اول بود/ ... شايد كه

به زمين اصابُت كردم:

رنگ‌اَم پريد دندان‌هاي‌اَم / ... خدايِ من

از ريخت و - قيافه از

همه چيز /  از زمين

 يك روز مي‌اُفتادُم

نه بِبُخشيد/ ... اشتباه/

 ... شُد! / حالا

- زمين، كه افتادن سُرُش نبود  / چه ؟

 / نمي‌دانَم ... شُد ؟

بزرگ‌تَرين/ تكه‌اَم شُد - چيزي شبيه حّباب كه

زماني پُشتِ دنده‌هاي‌اَم تكان مي‌خورْد !

 

از آسمان كه اُفتاديم / باز

زمين زيرِ پاي‌اَم را برايِ هميشه خالي كرد

دردم گرفت

با يك ساعت مچي ثانيه‌ها را شماره شماره ...

كَم نيآيُد/ مُبادا / وُ

برايِ - ديوار مي‌گُفت‌اَم

 برايِ - هميشه، آري برايِ هميشه

گُفته باشم:

اگَر روزي روزگاري از آسمان يا زمين اُفتاد

/ باز / مراقِب دندان‌هاي‌اَت / باشَد

عُطراَت را كَسي عُوُض نكرده وُ

آن پيرآهُن آبي ؟!

مّراقب باش / كه / چه؟ / اَگَر...

همه‌ي آدم‌ها دل‌ِشان برايِ تو تَنگ / مي‌شَوُد.

 

 

علي‌رضا تبريزي - ارديبهشت هشتاد و سه - بروجرد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 

 

بازم به و برايِ غزاله رضوي

 

 

 

 

ما پنج ساله كه باهم ازدواج كرديم

 

 

« ببين، ما الآن پنج ساله كه با هم ازدواج كرديم، دو تا بچه داريم و علي‌القاعده زندگي‌مون بايد خوب باشه!‌‌ »

اين همون جمله‌ي تكراريه كه مثِ ترجيع‌بُندِ يه ترانه مجبورم هراز چندگاه با همين تركيب به شوهرم بگم. يه جور عادت، اون‌اَم درس تو اوضاعِ جِن‌زده‌گي‌ش. آخه پوران؛‌ دوست‌اَم بي‌را نمي‌گف كه: « اونو چُن ماه يه بار جِن مي‌زنه »

آره پوران راس مي‌گُف. به‌هرحال وختي، اون جن زده مي‌شد اولين واكنش‌اِش اين بود كه؛ صم بكم و وُهم زده مي‌شست رو كاناپه‌، جلو تلويزيون، يه‌ ربعِ ساعتي با كنترل مدام رويِ چُن كانال را مي‌رُف، بعداَم خيلي آروم خاموشِش مي‌كرد. اگه تو اون لحظه مي‌شُد روبروش بشيني آخه پوران مي‌گف بهتره تو اين شرايط جلو روش نباشي مي‌شد تغيير رنگِ چهره‌اَش رو دم به دم به چِش ديد. حتا مي‌تونستي حدس بزني كه آروم، آروم داره يه عرق سرد و بُدبو رو تن‌اَش مي‌شينه. اينو خودش يه شب كه حال‌اِش عادي بود تو تخت بِهِم گفت.

اما حالا كه پّش سُرِش واساده‌اَم با ترس و البته به‌سختي دس‌اَمو رويِ شونه‌هاش مي‌ذارُم. چُن ثانيه اول ثابت ولي بعد آروم، آروم با كف دس و نوكِ انگشتام سعي مي‌كنم كمي ورز‌اِش بِدُم، شايد از اين حال درآد. آخه پوران مي‌گفت: « تو اين شرايط اگه بشه، باس اين‌جور مردا رو دس‌مالي كرد » يا يه چيزي شبيهِ اين؛ خوب يادُم نمي‌آد. اما اون اين‌جوري‌اَم پا نمي‌گيره، بلند مي‌شه و با بي‌اعتنايي بدونِ اين‌كه حتا سرشُ برگردونه با اشاره‌‌ي آروم نوكِ انگشتايِ دسِ راس‌‌اِش آره دسِ راس‌اِش دسِ مُنو پس مي‌زنه. وُ بعد خدايِ من بازَم همون صحنه‌ي عجيب و غريب، همون‌جا وسطِ اطاق وامي‌سه و شروع مي‌كنه به لخت شدن  لختِ لخت يه كم با خودش وُر مي‌ره، بعداَم را مي‌اُفته مي‌ره حموم....

به پوران گفتم: « تا همين سه سالِ پيش هيچي‌اش نبود. يه مرد عادي با يه شغل آبرومند و خودت‌اَم مي‌دوني يه جورايي موفق! » اينا رو مي‌گفتم چون ديگه از دلايلِ بطلميوسي پوران آروم، آروم داشت حال‌اَم به‌هم مي‌خورد. همون روز، وختي كه پوران داشت چاي رو از رو لبه‌ي فنجون مزه، مزه مي‌كرد اصلا حواس‌اِش جمع بدبختي من وُ اين راز بزرگ كه اونو شريك‌اِش كرده بودم نبود. اون داشت با لَوُندي، تلخي چاي رو با زبون رويِ سطحِ ماتيك‌خورده‌ي لباش مي‌ماليد اون‌اَم با چه آب و تابي، و چشاش بُدجوري يه گوشه‌ي اطاق، را گرفته بود. اولين بار بود كه باورم شد عجب احمقيه اين رفيقِ من. ديگه داشت ديوونه‌اَم مي‌كرد و خدا مي‌دونه اگه پايِ اين راز وسط نبود دل‌اَم مي‌خواست با لگد از اون‌جا بندازم‌اِش بيرون. اما خُب نمي‌شد؛ پس تا ده شمردم كمي‌ - فقط كمي آروم‌تَر شدم. از سُرِ بي‌چارگي دُس كردم تو يقه‌ي پيرهن‌اَم كمي سينه‌اَمو خارونَدم البته بدونِ اين‌كه بِخاره. بعد نمي‌دونَم چي شد، دس‌اَمو يهو كشيدم و سعي كردم موايِ نه‌چندان بلند‌اَمو با دودس هر جوري شده دور جمجمه‌اَم جمع كنم. با يه آهِ بلند آروم اومُد زيرِ لبم: «‌ هرچي هست برمي‌گرده به اون عكسا » اما خدا كنه اين يكي رو ديگه پوران نفهمه. اگه بفهمه ديگه مي‌شه راز در راز و اين همون چيزيه كه ممكنه هرچيزي‌رو به گّه بكشه. به خودم دل‌داري مي‌دُم كه نشنيده اما اگه شنيده و نمي‌خواست به رو خودش بيآره چي؟ اون‌اَم با اين چشايِ كلاپيسه كه معلوم نيست داره چيو نيگا مي‌كنه! اما هرچي بود بعد از اون اتفاق و زهرخندِ پوران كه بعد از اون پچ‌پچه تحويل‌اَم داد ديگه نديدم‌اِش، زنگ‌اَم نزد.

اما آره هرچي هست زير سرِ اون عكسايِ لعنتي‌يه. شايد نگاتيو اونو هنوز تو مغازه نگه داشته به‌هر حال هرچي هست زيرِ سر اون باس باشه. آخه ديگه دليلي نداره. اما اگه اين‌جوري باشه اون خيلي، خيلي احمقه. عجب خري‌يه، من فقط هفده سال‌اَم بود. يه ديوونه‌بازي از نوعِ بچه‌گونه‌اَش. فقط مي‌خواستم بدونم زيرِ اين چادر، چاقچور چي مي‌گذره؟ بعد‌اِش‌اَم اون ياشيكايِ اِم- اِف دو رو كه عموم تازه به‌اِم هديه داده بود از كيف‌اَم درآوردم دادم دست هم‌خونه‌اي‌م.

« الآن مي‌آم» .

دقيق يادمه وقتي برگشتم چشاش داشت از حدقه در‌مي‌‌اومد. وِزوِزكنون گفت: « اين چه‌ وضعشه ؟‌ »

من‌اَم فقط شونه‌هام رو تكون دادم. هرچند اون توقع كارِ بيشتري رو داشت. احساس عجيبي بود حرف‌اَم نمي‌اومد. تو چله‌ي زمستون تب داشتم. آخه حتا دكترم تا به‌حال منو اين‌جوري لخت نديده. يهو سردم شد شاش‌اَم گرفت؛ بُدجوري. گفتم: «‌ بگير »

« از چي‌؟ »

با يه تاب كوچولو و ناشيانه به كمرم يه جورايي بهش فهموندم قضيه چيه! با اون چشمايِ وُرقلنبيده گفت: «‌ نكنه فيلم ديدي‌؟ »

لخت‌ِ لخت وسط اطاق با سر و دست و پا تلاش كردم اونو يه‌جورايي متقاعد كنم كه زودتر بگيره چون بُدجوري شاش‌اَم مي‌اومد. و اون با تكون دادن سر انگاري كه حرف منو نشنيده مي‌خواست از عواقب اخلاقي اين كار مطلع‌ام كنه. از اين‌كه نگاتيو بالاخره باس يه جا چاپ بشه و اين مي‌تونه شروعِ خيلي از قصه‌ها‌ي بد واسه يه دختر تو يه شهر كوچيك مثِ اين‌جا باشه. ولي بعد از مدتي بالاخره مجاب شد اين‌كار رو بكنه. البته با اين شرط كه اون شب اون‌جا نبوده و دكمه‌ي شاتر رو هم اون فشار نداده. در هرصورت اتفاق افتاد حاصل‌اِش‌اَم شد چُن تا عكس.

آره چند تا عكس. اون‌روز بعد ازظهر وقتي برايِ گرفتن عكسا رفتم مغازه‌اَش. من اين وُرِ ويترين،‌ اون‌اَم اون‌وُرِ ويترين. برايِ چند لحظه سكوت، اجازه‌ي نِق زدن به كسي نمي‌داد. اما بعد‌اِش با صدايي دورگه و خيلي آروم اَزَم خواست دنبالش برم. من‌اَم بي‌اختيار را افتادم. تَهِ مغازه درِ يه اطاقك رو باز كرد، گفت:‌ «‌ برو تو »

بعدها وقتي زن‌اِش شدم فهميدم اون‌جا تاريك‌خونه‌س. نيگا كه كردم زيرِ اون نورِ قرمز هم آدم عجيب و جذابي به‌نظر نمي‌رسيد. فقط احساس مي‌كردم هيجان‌زده شده، يه كشف كه سُر تو خيلي چيزا داشت. كشف چيزي كه انگار تا‌ به‌حال تو دنيا مث‌‌اِش پيدا نشده. بعد از چند ثانيه كه تو اطاق مثلِ غاز دور خودش مي‌چرخيد، آروم گفت: «‌ اين‌جا زندگي مي‌كنين»

« آره »

« دانشجو؟»

« آره ». چند لحظه دوباره سكوت. منم بدون تعارف رويِ يه چارپايه نشسم اون احمق هم هنوز داشت دورِ خودش مي‌چرخيد. كه يهو...

همه چيزي رو مي‌شد حدس زد غير از اين جمله: « تا سه روز ديگه فرصت دارين، اگه با من ازدواج كردين كه هيچي، اگه نه متاسفانه... »

يخ كردم شاش‌اَم گرفت. ازدواج؟ مگه ميشه؟ ترجيح مي‌دادم همون‌جا زور- گيراَم كنه اما نه... ازدواج خيلي خنده‌داره. لال شده بودم گيج نيگاش مي‌كردم. همين‌طور كه سرش پايين بود با خِرخِر تهِ گلو صداش دراومد: «‌ فقط سه روز حالام بفرمايين ».

.....

الآن كه فكر مي‌كنم بعد از گذشتِ پنج سال و اَندي وختي هنوز به اون عكسا نيگا مي‌كنم حس عجيبي بِهم دست مي‌ده. خيلي‌اَم بد نيست. هرازچندگاهي، تنها كه مي‌شم، اونا رو از تو پُستو در‌مي‌آرُم و ساعت‌ها بِروبِر نيگاشون مي‌كنم. كسي چه مي‌دونه، شايد اون‌اَم هراز چندگاهي تو مغازه اون نگاتيوارو اين جوري نيگا مي‌كنه؟‌ البته شايد! من كه نمي‌دونم!‌ فقط مي‌دونم:‌ «‌ ما پنج ساله با هم ازدواج كرديم، دوتا بچه داريم و علي‌القاعده بايد زندگي خوبي داشته باشيم ».

 

1/4/86 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 

 ترجمه‌ي شعري از حكمت؛ شاعر ترك

 

 به و برايِ غزاله رضوي

 

 

شعرِ من

 

نه اسبِ زين نقره‌اي برايِ سواري

نه ميراثي برايِ ماندن

هيچ‌يك از اين دو؛ ثروتي جاودان نيستند...

تنها يك كوزه‌ي عسل تمام داراييِ من است.

يك كوزه‌ي عسل؛ سرخ به رنگِ آتش!

عسلِ من، همه چيز من است وُ

من نگاهبان اين ثروت و قلمرو ابدي‌اَم.

حال مي‌خواهم بگويم برادر از ميانِ تمامي اين بي‌چاره‌گي‌ها

تنها كوزه‌ي عسلِ من‌ به‌جا مي‌مانَد...

وُ من عسل در كوزه خواهم داشت،

مادام كه زنبورها از تيمبوكتو بدين‌جا بازگردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 



اين‌اَم دو تا ترجمه از كارهايِ كاروِر تفديم به غزاله رضوي




Your Dog Dies by Raymond Carver

سگ‌اِت مُرد ريموند كارور

 

يه كاميون زيرِش مي‌گيره

كنار جاده پيداش مي‌كُني، مي‌كُني‌ش زير خاك

آره؛ حالِت بٌده، دِل‌ت مي‌سوزه

دلِ‌ت مي‌سوزه؛ واسه خودت

اما نه

 تو دلِ‌ت مي‌سوزه؛ فقط واسِ دختر‌اِت

هر‌چي باشه حيوون خونگي‌ش بود، خيلي، خيلي‌اَم دوسِ‌ش داش.

طفلَ‌كي خيلي وٌخ بود، عادت داشت با اون چيك تو چيك باشه

حتا به‌اِش اجازه مي‌داد تو تخت‌ِخوابِ‌ش بخوابِ.

حالا تو يه شعر بنويس در موردِ اون.

بِزَنِ‌شَم به نام دخترِت

در مورد همون سگ؛ كه رفت زير كاميون و بعد اين‌كه چي شُد وقتي چشمِ‌ت اُفتاد بِه‌اِش،

و اين‌كه چطور شُد رسيد به فكرت، ببري‌ش لا‌به‌لاي درختا چالِ‌ش كُني؛ گودِ گود.

حالا ديگه روي‌هم‌رفته اون؛

 يه شعر خيلي خوب از آب در‌مي‌آد و تو‌اَم علي‌القاعده بايد خيلي كيفور باشي كه اون سگ رفت زيرِ ماشين و لِه شد

وگرنه شعره اصلن خوب از آب در‌نمي‌اومد.

پس ديگه بِشين يه شعر بنويس در مورد نوشتنِ يه شعر در مورد اون سگ

اما تا بِخواي شروع كُني به نوشتن

صِدايِ زوزه‌ي يه زن مي‌پيچه تو گوش‌ِت

اسم تو ِ، اسمِ كوچيك‌ِ‌ت

همون دو هجا

يهو قَلبِ‌ت وامي‌سه. اما يه خُرده كه مي‌گذره،

بازًم شروع مي‌كني به نوشتن

اون‌اَم باز زوزه مي‌كشه.

و تو با خودِت مي‌گي؛ واعجبا چطور اين‌همه مدت اين‌جوري گذشته !

 

The Cobweb by Raymond Carver

 

تار عنكبوت- ريموند كارور

 

همين چند لحظه پيش رو پله‌هايِ را‌پله بودم

اون‌جا مي‌تونست‌اَم آبْ‌ ببينم، بشنُفَم

و تمومِ اين سالا،‌ رو

گذشته، گرم و بي‌صدا. آب از آب تكون نمي‌خوره. پرنده‌هام كه لال

يِهو همون‌طور كه به نرده‌ها لَميدٌم

يه تار عنكبوت ماسيد رو پيشوني‌م.

بٌدجوري درزِ موهام پيچيد طناب‌پيچ‌ِشون كرد.

 اما نه،

نه؛ كسي نباس يعني نمي‌تونه مُنو واس خاطر اين گرفتاري ملامت كُنِه

يا حتا اين‌كه چرا اين‌تو‌اَم، اين‌جام

باد نمي‌اومَد. دريام آروم مرده بود.

حالام من‌اَم كه طناب‌پيچِ اين تارِعنكبوت؛ از حباب چراغ سقف آويزون‌اَم‌.

همون جايي كه لا‌به‌لايِ نفس‌آم؛ دُم به دُم لرزش اونو‌ به چشم مي‌بين‌اَم.

راستي، راستي عجب!

عجب تابيدني،

قَشنگ و پيچيده.

هرچند من‌اَم خيلي زود از اين‌جا مي‌رُم قبل از اين‌كه كسي منو ببينه.

 

علي‌رضا تبريزي آذر ماه هزار و سي‌صد و هشتاد و پنج


 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:30 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 

به و براي وحيد كاكاوند

 

من حرام‌زاده‌اَم و اين باز مي‌گردد به زماني كه چند‌ساله بودم. تنها چند سال، دو يا سـه، شايد هم كمي بيش‌تر! كم‌تر! باز، به روزهايي كه مي‌گردد كه سنباده كشيده بودم‌شان! سنباده كشيدم‌اَش! سنباده مي‌كشم‌اَش! سنباده خورده بودند. القصه چيزِ زيادي از رنگ، رويِ ديوار نمانده بود، جز خطوط كم‌رنگِ و خراشيده‌اي كه در تقاطع با ردِ سنباده رويِ رنگ، به‌سختي آدم را به‌يادِ رنگِ ديروزِ‌ و ديوار مي‌اندازد.

من حرام‌زاده‌اَم و از اين ماجرا اطلاعِ درستي در دست نيست، شايد هم گناهِ كسي نيست كه بي‌شبيهِ پدرم. پدرم كه لايِ اين روزها اگر روزي فرصت كرد و ترياك‌اَش را به‌موقع رويِ تيغه‌ي چاقويِ جيبي كوچك‌اَش حرارت داده و به‌بلعد براي‌اَم خواهد گفت كه چرا مادرم رفت، و اشاره مي‌كند به همان روز، همان روزي كه: « زنكِ هرجايي ديگر برايِ تو مادر » نشد، چرا و چرا مادربزرگ‌اَم مي‌گويد و چندين سال‌ است كه پافشاري مي‌كند كه مصرانه از من مي‌خواهد كه باور كنم. اما پدرم، آري پدرم با دودِ سيگار تمامِ آن‌روزها را نقاشي مي‌كند، در حجمِ اين خانه‌ي پنجاه متري با تيرهايِ شكسته و او هم مي‌خواهد به‌قبولاند به من و من نمي‌توانم به خودم به‌قبولانم يا اين‌كه نه، چرا كه من هنوز به‌دنيا نيآمده‌اَم؛ كه يك روز از پس از آن مادرم برايِ هميشه به شهرشان بازگشت، بي‌ آن‌كه رژ ارزان قيمت صورتي رنگ‌اَش رويِ لب‌هاي‌اَش كشيده تنها با يك كيفِ كوچك دستي به رنگِ بنفش. برايِ هميشه به‌ شهرشان بازگشت، تنها، به‌خاطرِ من و مردِ آرزوهاي‌اَش. و چند سال مي‌گذشت و او هنوز من‌را حامله بود و او يعني مادرم چند سال مي‌گذرد كه ميان‌ِ شهرستاني كه چندان هم كوچك نيست. خيابان گز مي‌كند، پياده، سواره. گاه مي‌دود و كار مي‌كند و گاه نشسته مي‌دود و سواره... و هرگز با مردي نمي‌خوابد كه شوهرش نيست. زيرا كه هنوز من‌را حامله است و تعجب نمي‌كنم كه چرا سرگيجه نمي‌رود از اين‌همه دنبالِ كسي گشتن و چرا چشم‌اَش كور از اين همه كه مي‌افتند ميانِ چشمِ اين همه مرد... نمي‌شود، نه كسي عاشق‌اَش و نه‌ كسي كه من‌را كه هنوز به‌دنيا نيآمده‌اَم به فرزندي.

من حرام‌زاده‌ بودم، حرام، حرام. حرام‌زاده مي‌شدم آرام، آرام بي‌آن‌كه كسي گوش‌اَش صدا. و اما خبر نداشت تا اين‌كه كوچك‌ترين برادرش كشيده خواباند زيرِ گوشِ مادرم تا بداند بايد از زاويه‌اي مناسب مردها را نگريست؛ هميشه و من همه چيز را از پشتِ نافِ مادر ديد و دانست كه او يعني برادرش، كسي را دوست داشت كه خواهرش نيست و خواهرش مدام و هنوز مي‌دود بي سنگيني من تمام شهرشان را. دست مي‌جنباند تا پيش از يائسه‌گي، مردي بيآبد؛ شبيه آرزوهام و وقتي زمين‌اَم گذاشت و وقتي جفت‌اَم را به‌خاك، براي‌اَم پدري شود.

من به‌طرز عجيبي حرام‌زاده‌اَم و اين بهترين بهانه‌ است برايِ ترياك كشيدن، زيرِ اين سقف كه مدام چكه. و بهترين دليل برايِ نه‌... شنيدنِ حرف‌هايِ مادر‌بزرگ و عادت به بد‌قواره‌گي تك‌واژه‌هايِ پدرم كه فرصت نبود بگويد‌شان.

هوا سرد است، سقف چكه و از آخرين بار كه مادرم را ديده‌ام تنها چند دقيقه مي‌گذرد.

 

بهمن هشتاد و سه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 

آقاي عبدالرضايي؛ اين مردم جغرافيا نمي‌دانند

 

همه چيز در شباهت از مدار مي‌افتد

اين متن يك تَك‌نگاري‌ست بر شعر خليج عرعرعر.... از علي عبدالرضايي

 

ميخي، دوستِ من ميخ‌اَت كرده‌اند به سردرِ بقالي و افتاده‌اي وتا چه اندازه شبيه، به هرچه، جز آن‌چه شعر است. و من تنها شباهت مي‌بينم، آن‌هم در روزهايي شبيه و آدم‌هايي شبيه. ميان خليجِ تو و... تو شاعري بلا‌نسبت پس چرا درز گرفته‌اي خودت را شعرت را و باز هم شبيه شده‌اي. چه‌قدر شبيه. اين‌جا بهانه برايِ خياطي بسيار است، اما آن‌جا گمان نمي‌كنم. با اين‌همه تمام گناه به گردنِ تو نيست آخر اين‌روزها ديگر زيرِ شاعري هم بهانه‌اي به‌دست نمي‌دهد به روده‌درازي گناه تو نيست همه چرا كه من نيز هم‌آواي‌اَم با آن نيم‌شاعر بدلي؛ پگاه احمدي كه « من هرچه درد مي‌كنم از پارسي‌ست » اما آخر زيرِ شعر چرا احمدي نژاد؟ شاعر؛ تو معنا به معنا مي‌دهي، معنا از معنا گرفته‌اي؛ مي‌داني كه چه مي‌گويم هر چند نمي‌داني كه چه مي‌كني.  سرِ آن ندارم سر اين قصه باز كنم كه عبدالرضايي يعني جناس و گاه شعر، زيرا سم‌پات‌هايِ « پاريس در رنو » به دست بي دفع‌الوقت ‌هم‌چنان گيج زبان بازي انگار كه خر به گل‌دسته ديده‌اند هو‌كنان مرا به آن‌جاي بارت و سوسور حواله مي‌دهند. و مثل هميشه‌ي ايرانيت فرصت نيست تا ربط رمبو را به عبدالرضايي پرسيد يا اين‌كه چگونه مي‌توان اين همه دليل بي‌دليل آورد كه آري من‌هم خيار دارم. آخر دوست عزيز ايران بي‌صاحب است، شعرش نيز اما اين‌كه دليل نمي‌شود مزخرف بگوييم. به قول گوته تو در راه باش آن‌وقت گم شو اما نه اين‌جا، نه بي‌جا. من نمي‌دانم چه تفاوت است ميان دفاع جانانه‌ي سعدي از ناموس دين با جِر خوردن جناب‌عالي بر سر مرزهايِ بي‌كرانه‌ي ايران زمين !!!!!! مرد جوان اگر روزي لحظه‌اي‌ت از دست نشئه‌جات آن‌طرفي در‌رفت خوب نگاه كن: دختر ايراني در زير پاي همين ايران زمينِ شما؛ دبي باركد مي‌خورد بي‌ تكانِ آب از آب و خيابان‌هاي ايراني هرروز حشري‌تر از ديروز. اگر من و تو« لايِ فيلم‌هاي هندي دنبالِ يك سينه‌ي لخت مي‌گشتيم » امروزي‌ها از صدقه سر اين همه وضوح تصوير دست به كير بيشتر مواقع كونِ خواهرشان را با كونِ پاملا اندرسون اشتباه مي‌گيرند. گازانوواي شعر ايران  ايران همان گهي بوده كه هست و همان گهي هست كه بوده و تو اگر خيلي نگران نام خليج‌ات هستي ديگر چه نياز به شعر چه نياز به اين همه كير و تير،  هزينه‌ي عياشي يك هفته‌ات را پس بينداز، بليطي بخر بيا به ساحل خليج‌اَت و بر سر اين عرب‌هاي خيلي خيلي بد عربده بكش، اگر نشنيدند پروانه شنا كن تا شارجه و آن‌ها را هم مثل ما از وجود فرزندان رستم بر فرازشان در ايران آگاه كن خدا را چه ديده‌اي شايد شنيدند. راستي گفتم شنيدن راستي بهتر نيست نصيحت آنتي‌گونه وارِ صاحب سابق‌اَت را به‌گوش گيري شايد هنوز دير نباشد برايِ رياضي‌دان شدن. و گفتم صاحب، راستي شايد هم نام زنانه اين جغرافيايِ بي‌صاحب است كه هوش از سرت برده. از قرار دختران آن‌جا آن‌گونه نخوابيده‌اند كه ملك‌الشعراي ما خوش‌باشيده باشد و هوايِ اين‌جا باز هم هوايي‌اَت كرده. شايد هم به‌عكس پس از فتح تمام برجستگي‌ها و فرورفته‌گي‌ها نوستالژي خليج تو را هم شاشيده با اين خيال كه شاش كف كرده بشاش در دل اين خليج مبادا پروستات بگيري. پسرك مهربان اگر مي‌شد با و بي كاندوم و كفي، زرورقي هرويين و يك ليوان برندي رويِ زنان دنيا وارو زد و گفت كه من‌اَم فاتح بي‌شك فتح‌علي‌شاه كلمبوس است. اي بديل نيما بدان در اين ناكجاآباد، با اين مزخرفات آن‌هم ميان اين جماعت شجريان‌زده و گوشي به‌دست تنها چند روزي مي‌شوي علم‌كشِ جمعيتِ مشنگان پررو كه در ائتلاف با حرامزاده‌ها  دستي دراز دارند و البته قاتقي برايِ نانِ تمام اخبار گويان آبريزگاهِ دولتي كه از تو بسي شاعرترند چون به خليج‌اَت مي‌گويند خليج هميشه فارس و از قضا اين نام را بر گرده‌ي مسابقات فوتبال در ايران نيز كنده‌اند. تنها امام‌زاده‌اي علم كرده‌اي بي سيدي كپك زده. عزيزكم اين جماعت را وام‌دارِ نامي نكن كه نيست. تو اگر نام مي‌خواهي اگر حادثه مي‌خواهي دست كن انبان جمهوري اسلامي كشورت، پر است از فاجعه، خون و گه با اسانس آيت‌الكرسي. نمي‌دانم يعني سي سال كثافت و بدي نام نيست، اگر نام مي‌خواهي خاوران بس است تا ملتي الي‌الابد شرمنده كند آن‌جا كه هنوز از ضجه‌ و جنازه سر آماس دارد. اگر مي‌خواهي اين مستراح را به‌هم بزني جسارتن كمي خايه كن تا بوي‌اَش بيش از اين به‌سر بنشيند شايد شاعر ما را هم خفه. عبدالرضايي نيك مي‌داند كمينه ميانِ زبانِ مادري‌ش بهانه زياد است برايِ ريدن به دهان. مي‌خواهي همه چيز را بگويي كه چه؟ اما چه مي‌شود كرد  پارسي زياده‌گو‌ست و پرمدعا و شاعران‌اَش پارس كنان اضافات وصف مي‌كنند كه اي ملت چه نشسته‌ايد خليج فارس را كرده‌اند عرب، حالا من‌اَش مي‌كنم پارسي به پارس‌ي.

. بد نيست آن‌جا اي ايران هم بخواني تا همه بدانند چه‌قدر مادرت دوست‌داشتني‌ست. اصلن بيا به تخت رستم پهلوي‌زبان و پارسي خوان به نيايش زرتشت، و يشتا بخوان و به سوشيانت بگو خود اين كس‌كش‌هاي حرامزاده را پايين بكشد، بگو كه دست من گير است به اوستاست، به كير است، به سيگار و زرورق.

شاعر افسرده‌گي، در اين فاضلاب كه از قضا نام زادگاه هردويِ ماست. سي سال است آن‌قدر كثافات قزوه و امين‌پور را چپانده‌اند به آدم كه يادش برفت آدم است اين‌جا آن‌قدر بي‌دلهره آدم مي‌كشند و با اشتياق بولوتوس مي‌كنند و ثبت تا نكند تكرار برنامه از كف دهند. هم اين‌جا آدم‌هايش مثل شاعرهايش سرگيجه‌اَند ؛ آن‌قدر كه پربها هزينه مي‌كنند. آن‌قدر هزينه مي‌كنند كه جغرافيا نمي‌دانند و از ياد مي‌برند حتا نشاني سوراخ زن‌شان مثل همسايه‌ي ما كه به درياي خزر مي‌گويد عمان و مي‌گماند آمريكا پايتخت كشور ژاپون است و ژاپون همان‌جاست كه هم پول مفت زياد است و هم زن‌هاش مي‌ميرند برايِ پشم و پيلي مرد ايراني، از بس كه بي پشم‌اَند اين مردانِ ژاپوني. و صد البته كه دبي كشوري‌ست و نه شهري بزرگ پر از كس روسي؛ آن‌هم مفت !!!!  

راستي كه حكايتي‌ست ايرانيت هم براي خودش، نشئه به جنگ نشنال جيوگرافي رفتن ما تنها طلبِ شرافت نداشته‌ از هرويين مي‌كنيم. شاعر باشي و بي‌شبيه....

 

علي رضا تبريزي ارديبهشت هشتاد و هفت   

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  | 

                  

۱-

 

لٌخت و عور وسط يك شاهراه چمباتمه زدم؛ واسه قضايِ حاجت عدل روبرويِ يه ساختمونِ بزرگ، خيلي بزرگ شايد چند صد طبقه، درست نمي‌دونم ! به‌نظر مي‌آد دم‌دمايِ يه شبِ تابستوني‌ِ. شاهراه پرِ ماشينه. يكي، يكي از كنارم رد مي‌شن بي‌هيچ مزاحمتي. پاهام رو بيشتر باز مي‌كنم، دندونام رو با قدرت رو هم فشار مي‌دم، مايعي سبز و براق زيرِ پاهام راه مي‌گيره و آروم،‌ آروم خودش رو رويِ سطحِ آسفالتِ شاهراه به شكل عجيبي پخش مي‌كنه،‌ اما حالا يه مشكل؛ به پاشنه‌ي يكي از پاهام رسيده، مي‌خواد كه رد شه. در تماسِش با پوستِ پام، داغ مي‌شَم. نمي‌تونه رد شه، همون‌جا درزِ حفره‌هايِ كوچيك و ذره‌بيني پوست و سطح زمين وا مي‌مونه. پاهام به زمين محكم چسبيدن. اما حواس‌اَم جمع گوديِ كف پام نبود. به فكرم نمي‌رسيد، راهِ مناسبيِ اون‌اَم آروم ازِش رد مي‌شه، شكلي ديگه، و چند متر اون‌طرف‌تر لاستيكايِ يه ماشين زيرِش مي‌كنه؛‌ اما بي‌ شَتَك و بازم يه شكلِ ديگه. ردِ روشني رويِ سطحِ آسفالت جا مي‌ذاره؛ دو خطِ موازي ......

حالا كه گردنم به عقب مي‌چرخه به ردِ دو خط، امتدادشون سر پيچ بعدي گم مي‌شن ولي انعكاسِ نور سبز رويِ آسمون پاشيده. سرم را برمي‌گردونم، خَم مي‌كنم و پايينو نيگا. حالا درست رسيده وسط پاهام، زُل زدم و نمي‌تونم چشم ازش بردارم. يِهو صدايِ سرريزِ آب‌رو از پهلوهام به سمت زير شكمم مي‌شنفم اونم با وجودِ صدايِ ماشينايي كه هِي مي‌آن و مي‌رن هرچند تعداد‌شون كم شده. صدا مي‌گه حجمِ زيادي آب قراره بيرون بريزه. مي‌خوام بشاشَم. اما نه نمي‌تونم. سوزشِ بدي تويِ‌ مجرايِ آلتم پيچيده يه هيولايِ كوچولو داره اون‌جا پنجول مي‌كشه. سرد عرق مي‌كنم. باس به چيزي تَك بِدم پس دستم رو دراز مي‌كنم سمتِ نرده‌ي وسطِ شاهراه و سفت مي‌چسبم اما اين نرده به اضافه‌ي اين دستِ كه بدجوري مي‌لرزه تنها يك ستون نيمه‌جون شده. بد‌جوري تكون مي‌خورم. صدايِ يه كاميون مي‌آد سرمو رها مي‌كنم رويِ بازويِ دستي كه تَك داده بودم و بي‌نفس جلو رو نيگا مي‌كنم. دو چراغ بزرگ و زرد، صدايِ چرخايِ يه كاميون گنده. نزديك و نزديك‌تَر مي‌شَن شايد منو نديده، شايد‌م آره به‌هرحال مهم نيست فرصتي نمونده. مي‌سوزم، چند قطره به سختي مي‌خواد بيآد اما نه نمي‌آد. مي‌لرزم و سر جام مي‌مونم و سرمو همون‌جايِ قبلي تَك مي‌دم. اومده ديگه صداش لابه‌لايِ سلولايِ مغزم فرو رفتن. تموم‌اَم نمي‌شه. به احتمالِ قريب به يقين مي‌باس الان تموم موايِ سرو بدنم سيخ واساده باشن. بويِ چرب گازوييل و روغنِ ماشين يه لايه انداخته دورِ سرم؛ بدبو و لَزِج، مي‌خوام بالا بيآرم. اما درس تو همين لحظه يه تيكه‌ي گِرد و فلزي با سرعت مي‌آد اين طرف سرمو تا اون‌جا كه مي‌تونم مي‌دزدم كه نخوره اما چند تا از موهام رو با خودش مي‌بره و يه خراش كوچولو مي‌ذاره درس بالايِ پيشوني‌م. كمي آروم كه نه لَس مي‌شم رو خودم،‌ خوش‌بختانه داره تموم مي‌شه. اينم آخرش......

نزديكايِ صبِ. شاهراه خيلي خلوته. منم همون‌جا سر جام چسبيدم. استكان چاي رويِ زمين رو پيش از اين‌كه سرد بشه سر مي‌كشم و بعد سيگاري آتيش، پك مي‌زنم، پك، عميق‌تر، اون‌قدر عميق كه چيزي واسه پس دادن نمونه. سيگار نصفه‌ست. بي اين‌كه بِخوام، گوش مي‌خوابونم. يه مجموعه‌ي درهم و كوچيك از صدا به سختي رويِ گوش‌اَم مي‌ماسه. صدا باس چند كيلومتر پشت سر من باشه. سرم پرت مي‌شه عقب از اون دو خط سبز و موازيِ براق ديگه خبري نيس. سپيده است و هوام داره آروم، آروم روشن مي‌شه و ديگه آخرين ستاره‌اَم رفت. لبم سوخت. اين يعني آخر سيگار. تهش رو تف مي‌كنم و سرمو دوباره برمي‌گردونم. لال، با سر آروم مي‌رم وسط دو تا پام تا همون مجموعه‌ي درهم و كوچيك صدا كه نزديك‌تر شده، آروم، آروم بيآد و تو گوشم رسوب كنه.

 

 ۸۳/۱۱/۲ – بعدازظهر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط علی رضا تبریزی  |